تبليغاتX
سیاه ست

اندر باب ماجرای کروبی و نامه ایشان به رفسنجانی و باقی قضایا

به سبک بحر طویل(خوانده شود)

ای که تو جانان منی هم وطنی هم سخنی با من و همراه منی. گوش دلت باز نما تا که بگویم به تو اینک سخنی. صحبت ما و سخن ما و همانا کلماتی که بود روی لب ما به چنین انجمنی؛ هست در اوصاف یکی مرد خدا، شمع فروزان شب تار همه خلق مسلمان خدا. شیخ قدیمی رخ و شاداب دل مملکت و ملک و جهان و همه ی کشور و تاریخ من و ما و تو و اکبری و اصغری و عفت و نازی و پری و فرح و نادر و فرهاد و فریدون و قلی!!!

شیخ نگارین رخ و خوش تینت و خوش هیبت و خوش چهره و خوش خنده وخوشحال و همان آدم فرزانه و  پاکیزه و اصلاح طلب، مهدی کروبی و آقای یکی حزب بزرگی که بود هستی و سرمایه ملی و یکی گفته که نامش ز ازل بوده چنین:

"  اعتماد ملی "

الغرض او شیخ بزرگ همه اصلاح طلب های دیار من و ما باشد و نامش همه اوقات خدا ورد زبان ها و به روی لب ما باشد و درد دل او جز غم امثال من و ما نبود جان خودم، غصه دنیا نخورد مرگ خودم،مال به یغما نبرد،چنگ به دنیا نزند،در قدمش جا نزند، با همه مردم ما، صحبت بیجا نزند.

شیخ عزیزم نه که صادق بود او، توی سیاست، نزند همچو رفیقان و رقیبان و سروش و دگران هیچ کلک. او اگر از درد بپیچد به خودش سر به بیابان نزند. لیکن اگر لازم و ملزوم شود، نامه خوش خط و پر از رنگ و بدون سند و مدرک و بیجا به حریفان بزند! تا که در آن درج کند: قصه آن غصه که پای تلفن گفته به او یک زن شایسته!!! که کهریزک و زندان و شلوغی و شب و زور و خشونت شده بود و پس از آن هم شده بود آنچه نباید بشود وانچه زبان قلم بنده نچرخد که بگویم به شما گفته آن بانوی شایسته چه بودست و چه گفتست و

      چه نالیده و با شیخ چه رازی به میان او بنهاده!

قصه چنین است که آن بانوی شایسته به کروبی مظلوم چنین گفت که:

 جز با تو که خود محرمی و سِر مرا و سخن جان مرا خوب شنیدی و یقین بهر تلافی چنین ظلم بزرگی که روا گشته به من یکسره از جای بخیزی و برای همه ما تو عزیزی و تمیزی و مبادا که برایم ز دو چشمان تَرت اشک بریزی که نه راضی به دل تنگ توام پیرو آهنگ توام کفتر خوشرنگ توام وای که من منگ توام گر بدهی اذن جهادی تو را نیک بدان بهر تو و ارتشتان یکسره سرهنگ توام . . .

وای که در سینه شیخ از سخنش آتش غم شعله کشیدست و به هرجا که رسیدست، گرفتست و بسوزانده همه سوختنی ها و همه مخزن آشغالی و آنگه به دلش کینه گرفتست و به دور تن خود، کرده چو یک حلقه، عبا و به زمین و به زمان گیر بدادست و خبر هیچ ندارد که چنین حرف گزافی سندیت که ندارد،نه که شاکی و وکیل و متشاکی و خبرآر و خبردار و گنهکار و بدهکار و زیانکار در این شهر و در این مملکت وگنبد دوار که سهل است بگو کل جهان و همه گیتی و گوئی همه آفاق ندارد.

ولی شیخ عزیزم تو چنان نامه پرسوز نوشتی که فراموش نمودی ادب و عفت و عقل و خرد و شأن و حیا، کبکبه و دبدبه ات را که نشایسته بود گفتن بعضی سخنانی که شود سرخ  هر آن کس که شنیدست کلام تو و از زور خجالت به سه کنج پس دیوار خزیدست ز بس آب شود سنگ به پیش سخنت از سر شرم؛ ای تو که شیخی و عزیزی که تو در کسوت و در بین لباسی و اگر فکر کنی هیچ نداری مگر آن کسوت روحانی و گر آن نبود هیچ نباشد که بخواهم به تو تعظیم کنم، یکسره تکریم کنم، یا که از آن بیم کن. 

لیک بدان ای پدر معنوی سابق کرباسچی و حامی افکار سروش و مثلاً  قوم اقلیت و جریان خطای دگراندیش و کج اندیش و ره کج شده درپیش، که ایران وطن ماست چونان پیرهن ماست وطن تاج سر ماست چه ترکیم و چه لر یا که بلوچیم و یا کرد و لکیم و عربیم و چه بگویم که چه آن سنی و این شیعه و دیگر همگی مردم این خاک همه پیرو عشقیم و به تفریق نگنجیم و دل از رهبر و از دین و وطن باز نداریم که این عهد کهن بسته به خون شهدا، ای که فراموش نمودی تو مرام شهدا وای پناهم به خدا از تو و امثال تو و از بدی حال تو و کثرت اموال تو و صحبت هر سال تو ای بنده در بند خدا.

الا دکتر خوبان الا محرم جانان الا عشق یتیمان الا ای تو رئیس همه دولت خوبان. گر امروز نداری تو وزیری به وزارتکده گنده ارشاد، بجای خود صفار، نظیری بنما نصب که ممنوع کند بهر همه خواندن مطبوعه ایشان مگر آن کس که بود سن وی اندازه قانونی و هجده بود او را همه تعداد بهاری که بدیدست به عمرش.

که اگر کودک ده ساله بخواند ورق نامه او را و بپرسد ز پدر معنی الفاظِ در آن را نه پدر بلکه عمو  وهمه آبا و همه جد وی و خاله و دایی و پسر عمه و همسایه دیوار به دیوار و خود خاتمی و موسوی و جنبش سبزی و دگر محترمان کِی بتوانند بگویند که معنای سخیف کلماتش چه بود حرف حسابش چه بود، بحث کتابش چه بود، نکته نابش چه بود، آخر سر آنکه بگوید سخنش نعره مستانه بود سوتی جانانه بود گفته خصمانه بود، شرم بود، عار بود گر چه به تکرار بود.

نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388  توسط یخ فروش جهنم  | 


دوره ی ارزانی است...!

 شرف این جا ارزان!

 تن عریان ارزان..!

آبرو،قیمت یک تکه ی نان

و دروغ

از همه چیز ارزان تر

 و چه تخفیف عظیمی خورده

 قیمت انسان ها!!...

*در روزگاری که همه و همه یک چیز را نشانه گرفته اند (اسلام ناب محمدی)..حتی مرجعی به ظاهر برای تقلید...

*این روزها بیشتر از همه سال و همه وقت برای آمدنت دعا میکنم مهدی جان!...

*این روزها دعا برای سلامتی فرزند خلفت را از یاد نمیبرم...  

 

نوشته شده در  پنجشنبه 23 مهر1388  توسط یخ فروش جهنم  | 


درگيري آقای چیز با نكير و منكر در شب اول قبر

آقاي موسوي در لحظه مرگ خود همه رسانه ها رو به خانه خود دعوت ميكنه و ميگه من حتما بعد از مرگ ميرم بهشت. مطمئن هستم. شب اول قبر آقاي موسوي: نكير و منكر پس از سوالهاي معمول در مورد خدا و دين و پيرو پيغمبر رو به موسوي ميگن:

 آقا جان شما نامه عملت سياهه. بايد بري جهنم. موسوي: برو ببينم . تو نامه عملم چيز شده ؛ يعني دستكاري شده. من قبول ندارم. نكير : اون كسي كه نامه عمل تو رو نوشته خدا مشخص كرده. مورد اعتماد خدا بوده. موسوي: نخير آقا جان. من ميگم دستكاري شده. شما هم بايد قبول كنيد. منكر: آقا اينطوري حرف نزن. با اين حرفت داري نعوذبالله خدا رو ميبري زير سوال. با اين گرز ميزنم تو سرت ها!!! موسوي: آقا فضا رو چيز نكنيد؛ يعني امنيتي و نظامي نكنيد. همين شما ها هستيد كه با اين كاراتون فضاي اختناق و چيز رو؛ يعني ديكتاتوري بوجود مي آوريد. حالا كه اين طور شد من اصلا خدا رو هم قبول ندارم. بايد يه كميته چيز ياب، منظورم حقيقت يابه، تشكيل بشه كه بيطرف باشه. نكير خطاب به منكر: ميگم اين يارو يكي دو تختش كمه ها. اين مثل اينكه حاليش نيست كه اينجا آخر خطه. هنوز هم كلش بو قرمه سبزي ميده. موسوي: آقايان در گوشي صحبت كردن از نظر اسلام مشكل داره. من خودم يادمه كه امام (رحمه الله) يه روز به من فرمودند موسوي جون. من گفتم بله آقا. اجازه بديد دستتون رو چيز كنم؛ يعني ببوسم. ايشون نگذاشتن. بعد به من گفتند . . .(در همين هنگام نكير و منكر صحبت مير را قطع ميكنند ) نكير و منكر ( با عصبانيت) : مردكه نفهم. اينجا انتخابات نيست. قيامته. موسوي: آقا قانون چيزه، يعني قانونه. قيامت و انتخابات نداره . شما ها همتون قانون گريز هستيد. اصلا آقا از وقتي كه همين دار و دسته شما بحث قيامت رو در جامعه مطرح كرد يك فضاي فوق امنيتي در جامعه ايجاد شد كه اميد به چيز مردم، يعني اميد به زندگي مردم خيلي كم شد. شما كه همه دنيا هم دست خودتونه. هر كار بخواهيد ميكنيد. موسوي(در حالي كه با نگاه خود به دنبال دوربين ميگردد ادامه ميدهد): مردم من اگر خدا ميشدم اين اخلاقها رو از جامعه چيز ميكردم ؛ يعني در واقع حذف ميكردم. من اين قيامت رو برميداشتم. اين اصلا توهين به انسانيت و بشريت و خلاف چيز بشر، يعني حقوق بشر است. چه معني دارد كه شما اين جوانها رو ستاره دار ميكنيد. چرا دو دستگي ميكنيد. خودي و غير خودي و بهشتي و جهنمي ميكنيد. نكير و منكر همينطور هاج و واج و در نهايت عصبانيت به موسوي نگاه ميكنند. در همين حال نكير ميگويد: حالا چند لحظه خفه خون بگير تا يه چند تا پرونده از كارهايي كه در زمان زنده بودن كردي بهت نشون بديم. نشون بديم؟ بديم؟ و چند تا از كارهاي زشت جناب ميرحسین به ايشون نمايش داده ميشود. بعد منكر ميگويد حالا بگو. حالا چي؟ ناگهان مير كه شديدا از اين كار نكير عصباني بود با لحني كاملا مضطرب و عصباني گفت: شما ها خجالت نميكشيد پرونده ي همسر بنده رو ( ببخشيد اينجا اشتباه لپي بود، «پرونده ي بنده» صحيح است) رو گرفتين جلوي من و نشون من ميدهيد. شما به جاي اينكه بياييد براي مردم پروند سازي كنيد بريد يه فكري به حال چيز سالي ، يعني خشكسالي و اين سيل و زلزله هايي كه همش از سوء مديريت شما حاصل شده بكنيد. اصلا من به خاطر همين مشكلات و احساس چيزي كه كردم ؛ يعني احساس خطري كه كردم به اين دنيا اومدم كه جلوي اين چيزا رو بگيرم. من نميدونم اين حضرت باري تعالي به جاي اينكه حضرات عتيد و رقيب را بگذارند تا ملت رو بپايند، بروند يه فكري به حال مديريت اين دنيا بكنند. البته اينها همش ناشي از چند نكته در مديريت است از جمله ماجراجويي و بي ثباتي، رفتارهاي نمايشي و قهرمان نمايي و شعاري ، خيالبافي و خرافه گرايي، خلاف گويي و پنهان كاري، خود محوري و قانون گريزي ، افراط و تفريط است و ... و بنده آمده ام كه با اينها چيز كنم، يعني مقابله كنم. و....

چند هزار سال بعد پس از رسيدگي كامل به پرونده همه انسانها از جمله آقاي موسوي. مير حسين در حالي كه با غل و زنجير به دست و پايش روانه جهنم است در حال داد و فرياد است: آهاي مردم. اينجا همه ديكتاتورند. دارند من را با زور ميبرند جهنم. شما اميد خودتون رو از دست نديد. من باز هم از توي جهنم با شما ها صحبت خواهم كرد و بيانيه خواهم داد. البته اينجا خيلي از دنيا جوش خفقان تره. اينجا تمام رسانه ها دست خودشونه. اصلا نميگذارند ما حرف بزنيم. آزادي بيان وجود ندارد. روزنامه هم كه ميخواهيم بزنيم تو اين همه آتيش ميسوزه. شما اميدتون رو از دست نديد. من در پل صراط انشاا... در جمع پرشور شما براي شما صحبت خواهم كرد و يكسري حقايق رو خواهم گفت من چند تا خاطره هم از امام دارم كه بعدا ميگم مايه عبرت اينها بشه. همينطور كه موسوي در حال نطق كردن بود دهن او را با سيمان پر كردند و درش يه چهارك آجر چپوندن و ايشون را به جهنم بردند... در جهنم جناب مير، همكار و دوست روزهاي كانديداتوري خود را ميبيند كه در يك گوشه او را بسته اند و مثال اينكه تازه از زير عذاب دردناك راحت شده باشد حال او بسيار وحشتناك بود. مير از نگهبانان پرسيد اين شيخ مهدي كروبي بيچاره را چرا به اين حال و روز انداختيد. مگر چه عذابي به او ميدهيد؟ نگهبان جهنم: تو يكي لال شو باز اين شيخ بدبخت يك شانس براي رهايي از جهنم دارد. هفته اي يكبار آزموني از وي بعمل مي آيد و به او اين فرصت داده ميشود، چنانچه نتواند از آن فرصت استفاده كند عذاب ميشود ، تا هفته ي بعد. مير كه خيلي ترسيده بود پرسيد: مگر عذابش چيست كه اين حال و روزش است؟

 نگهبان جهنم: خوب نگاه كن. الان وقتي است كه به او فرصت داده ميشود تا اگر موفق شود از جهنم آزاد شود. الان ساعت آزمون وي است و او يكساعت فرصت دارد. در همين حين دو ملك كه چهره هاي بسيار وحشتناكي داشتند وارد شدند. در دست يكي از آنها برگه اي و در دست فرد ديگر تابلويي بود. شيخ با نگاهي مضطرب به آنها نگريست. ملك اول رو به شيخ گفت: آماده اي. شيخ كه صورتش غرق در عرق بود سري به نشانه تاييد تكان داد. ناگهان ملك اول برگه را چرخاند و در روي آن يك سوال بسيار بزرگ نوشته شده بود. موسوي به برگه نگاه كرد و با خود گفت : اين سوال چقدر آشناست. كجا آن را ديده ام؟ و آن را خواند : در عبارت «دول الخليج العربيه» كلمه العربيه به كدام گزينه بر ميگردد؟ الف) دول ب) دول ج) دول د)دول ه) غلط كردم و) ساير موارد شيخ مهدي بعد از يكساعت فكر كردن :گزينه 9. ناگهان ملكه دوم به سرعت جلو مي آيد و ميگويد اي بيسواد بي لياقت. حق تو همين عذاب دردناك است كه درد آن تو و تمام طرفداران و همراهانت را در بر ميگيرد. و در حالي كه شيخ به شدت التماس ميكرد و از ته دل فرياد ميكشيد كه از عذاب او درگذرند ملك دوم تابلويي را كه در دستش بود چرخاند و شيخ از شدت سختي عذاب دائم غش ميكرد و به هوش مي آمد. و موسوي باز روي آن تابلو را خواند كه بزرگ نوشته بود : 0.8 درصد

نوشته شده در  پنجشنبه 16 مهر1388  توسط یخ فروش جهنم  | 


 

ولادت بی سعادت قطب عالم توهم و دروغ، یگانه منجی بیگانگان،  مولای متقلبان و مفسدان، سردار مخملیان، امید مرفهین بی درد، نماد اسلام ناب آمریکایی، حامی قانون شکنان و صداقت ستیزان، میرحسین موسوی به جامعه بشری تسلیت باد.

وقتي پاي مسائل عاشقانه و روابط زناشويي و خاطرات ازدواج و ماه عسل به رقابت‌هاي انتخاباتي باز شود؛ وقتي براي پيروزي در انتخابات، سوءاستفاده از اعتقادات و رنگ‌ها و شمايل و نمادهاي مذهبي اشكالي نداشته باشد؛ وقتي آرايشگاه‌ها و تاكسي‌ها و مجالس عقد و عروسي هم صحنه تبليغات آقاي چيز ‌شود؛ وقتي آقاي چيز علي‌رغم همه اينها باز هم در انتخابات شكست بخورد؛  چه اشكالي دارد يكي بيايد براي آقاي چيز جشن تولد بگيرد تا موج سبز بهانه‌اي براي زنده ماندن داشته باشد؟

اصلا كي گفته اين قبيل جنگولك بازي‌ها اشكالي دارد؟ هميشه به خاطر داشته باشيم كه اين قبيل مسائل فقط براي طرف مقابل يعني اصولگراها ايراد دارد، آنها نبايد از اعتقادات و رنگ‌ها و شمايل و خواب و استخاره و … سوءاستفاده كنند، اگر اصلاح‌طلبان استفاده بكنند كه اشكالي ندارد، دارد؟

بنابراين بنده ضمن تبريك سالروز تولد آقاي چيز به ايشان و جميع دوستداران وي، پيشنهاد مي‌كنم كه براي زنده نگه داشتن هرچه بيشتر «جلبك سبز» راهكارهاي زير را هم براي آينده در نظر داشته باشند:

جشن تولد براي همه‌ي سران اصلاحات

جشن ختنه سوران سران اصلاحات

جشن شب هفت نوزادي آقاي چيز

جشن دندان در آوردن آقاي چيز

جشن اولين باري كه آقاي چيز گفت بابا

جشن اولين باري كه آقاي چيز راه رفت

جشن اولين باري كه آقاي چيز به مدرسه رفت

جشن اولين باري كه آقاي چيز به دانشگاه رفت

جشن اولين باري كه آقاي چيز نقاشي كشيد

جشن سالروز آشنايي آقاي چيز با روشنفكرترين زن مسلمان ايراني!

جشن سالروز ازدواج آقاي چيز با روشنفكرترين زن مسلمان ايران!

جشن بچه دار شدن آقاي چيز

جشن تولد براي بچه هاي آقاي چيز

جشن تولد براي نوه هاي آقاي چيز

جشن روزي كه آقاي چيز از نخست وزيري استعفا كرد

جشن روزي كه آقاي چيز غيبت كرد

جشن روزي كه آقاي چيز بعد از 20 سال ناگهان پيدا شد

جشن روزي كه آقاي چيز گفت مرگ بر سيب زميني

جشن روزي كه آقاي چيز گفت من 20 سال ممنوع التصوير بودم!

جشن روزي كه آقاي چيز گفت من به قانون احترام مي‌گذارم

جشن روزي كه آقاي چيز ناگهان چيز شد

جشن روزي كه هزارمين بيانيه آقاي چيز منتشر شد

جشن چيز…

حضور دوستان و مهمانان با لباس سبز و بادكنك سبز و هداياي سبز الزامي است. ضمنا تاريخ همه‌ي جشن‌هاي بالا به شرايط زماني و مكاني آنها بستگي دارد، لطفا به شناسنامه‌ي آقاي چيز توجه نشود! چون احتمال دارد كه اين كودتاگران، شناسنامه آقاي چيز را دستكاري كنند و تاريخ تولد او را هم تغيير بدهند!

ثبت نام مير حسين موسوي در ستاد انتخابات كشور

راستي تا يادم نرفته از دوستان سبز خواهش مي‌كنم كه براي شيخ اصلاحات كروبي دلاور هم يك جشن تولدي، چيزي بگيرند. بالاخره ايشان هم سهم زيادي در سرپانگه داشتن جلبك سبز داشته و دارد!

نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388  توسط یخ فروش جهنم  | 


Blog Skin
data="http://farsi.khamenei.ir/flash/embedplayer.swf?dataFilename=http://farsi.khamenei.ir/audio-rss?id=8399" type="application/x-shockwave-flash">