شعری در وصف روزگار ما.........
وقتي كه چهره ي همه بي عار است
آئينه هم مشابه ديوار است
ديگر چه اعتماد به سبزي ها
وقتي درختِ مزرعه هم ، « دار» است
دهقان به خوابِ پنبه فرو رفته است
حتماً مترسك است كه بيدار است
پس كاج را كجاست رگ غيرت ؟
اينجا گياه هرزه ، علمدار است
ديگر چه انتخاب كند گلّه ؟
هر چه سگ است در دِهِ ما ، هار است
شاعر نگاه كرد به چوپان، گفت :
اين گرگ ور پريده چه خونخوار است
وقتش رسيده است علي (ع) باشي
در اين زمين ، معاويه بسيار است .....
نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388  توسط یخ فروش جهنم
|
