آن فرمانده سابق، آن کاتب جلسات مصلحتی، آن دوستدار پست و مقام، آن زننده یکی به نعل و یکی به میخ، آن خط دهنده سایت های بازتابشناکی، آن طالب وزارت نفت، آن همکلاس نوسترآداموس، آن حامی توزیع سهام دولت بین احزاب، آن مدعی مالکیت جریان سوم، آن متوهم سقوط کشور در ته دره، "مولا آقا محسن رضایی" از اعاظم مصلحتی و در كشف و شهود، زبانزد اقران بود.
از کرامات او آن بود که در طفولیت، به پیشگویی حتی بعد از غلط از آب درآمدن پیشگویی های قبلی اش ادامه می داد. گویند آقامحسن در آن دوران، هم بازی هایش را به دور خود جمع می کرد و آینده را پیشگویی می کرد و بعد از آنکه پیشگویش غلط از آب در می آمد، از رو نمی رفت و پیشگویی جدیدتری می کرد.
آورده اند که پس از استعفا از فرماندهی، پیش بینی کرده بود که در عالم فرهنگ، کاری خواهد کرد که دو دست "مولا غلامعلی حدادعادل" را از پشت دستبند بزند، ولی به ناگاه از عالم سیاست سردرآورد. ولی بازهم دست از پیشگویی برنداشت.
نقل است در نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری نامزد شد و در فیلم انتخاباتی اش به یکی از معصومان قسم خورد که انصراف نخواهد داد و تا آخر هست، اما قبل از عروسی، نامزدی را به هم زد.
او را روحی لطیف از نوع مقام دوستی بود که وقتی تسبیح به دست می گرفت، مدام در ذکرهایش می گفت: "المقام مطلوب و الغیر نامطلوب". پس از انتخابات ریاست جمهوری، در سایتش از منتخب المله بسیار به نیکی یاد می کرد. تا آنکه نوبت به انتخاب وزرا رسید. به هر دری زد تا در دولت "مولا محمود احمدی نژاد"، وزارت نفت را از آن خود کند، لیکن نتوانست. پس تا توانست بر علیه وزیر پیشنهادی تاخت. پس از عدم رای اعتماد به وزیر پیشنهادی، در سایتش باز از سجایای "مولا محمود" نوشت، ولی باز فرد دیگری برای وزارت نفت انتخاب شد و روز از نو و روزی از نو... و این برو و بیاها تا رای اعتماد به وزیر نفت ادامه داشت.
آن گاه که وزیر نفت رای اعتماد گرفت، "مولا آقامحسن رضایی" پنداشت کار از کار گذشته، پس با تمام قوای تحت فرماندهی خود، شروع به تاختن به "مولا محمود احمدی نژاد" نمود.
گویند روزی آقامحسن، خود را داخل جعبه جادویی انداخت و در یکی از برنامه های خبری این جعبه، وضعیت کشور را بحرانی دانست و پیش بینی کرد: "امریکا تا یک ماه آینده به ایران حمله خواهد کرد". در این راستا، سربازان رسانه ای "مولا آقامحسن رضایی" از احتمال بازگشت وی بر مسند فرماندهی خبر دادند، ولی بازهم نه از وضعیت بحرانی خبری بود و نه از حمله امریکا، و نه اینکه آقامحسن دوباره فرمانده شد.
نقل است "مولا آقامحسن رضایی" بعد از این ماجرا سربازان رسانه ای خود را جمع کرد و بعد از مراسم سان بینی، از آن ها خواست تا وی را برای رسیدن به پست و مقام یاری کنند. پس سربازان رسانه ای وی، حربه خود را برای گرفتن اسپانسرهای سایتشان بازگو کردند و همه با هم خطاب به آقامحسن گفتند: "ما برای جذب تبلیغات در سایتمان - ببخشید در سایت شما- اول سازمان یا شرکت مربوطه را تخریب می کنیم و پس از آن، تبلیغات آن ها را به ازای درج خبرهای مثبت به جای خبرمنفی در سایت های "بازتابشناکی" می گیریم و آن ها می شوند اسپانسر سایت شما". آقا محسن اندکی تامل کرد و سپس گفت: "آفرین سربازان من! حق با شماست" و از آن جا بحث دولت ائتلاف ملی یا همان سهام بندی دولت بین احزاب را مطرح نمود.
آورده اند آن قدر برای جا انداختن طرح دولت ائتلاف ملی تلاش کرد و دلیل آن را وضعیت بحرانی کشور دانست که خود نیز باورش شد وضعیت کشور تا ساعاتی دیگر بحرانی خواهد شد، فلذا توهم "سقوط کشور در ته دره"، تمام وجودش را گرفت و وقتی به خود آمد که کسی غیر از خودش و یارانش، این طرح را قبول نداشت و به قولی تنهایش گذاشتند.
گویند همواره مخالف دولت هایی بود که بر سرکار می آمدند،علت پرسیدند، فرمود: "همه آن ها که روزی سرباز من بوده اند، اکنون به من پست و مقام نمی دهند"، پس چشم هایش چو آبشار، صورتش را خیس کرد.
و در آخر کارش آورده اند تا آخر عمر مخالف دولت ها(چه این وری و چه آن وری و چه مستقل) ماند و در نهایت مجبور شد عزم شهر رویاها کند. پس چنان برفت که ناپدید شد و کس ندانست برسید یا نه

